قاصدك
چیزهایی که دوست دارم
.... روزگارم بد نيست. و خدايي كه در اين نزديكي است: .... دوست بسیار عزیزی شعری برایم گفت که بس تسکین دهنده و رویاگونه بود http://www.haftkalame.blogfa.com/post-468.aspx متشکرم فقط با تلاشِ دائمیست که میتوانم خلق کنم. میلِ من به غلتیدن تا رسیدن به سکون است. عمیقترین و یقینیترین میلِ من به سکوت است و اداهای روزانه. میبایست سالها سماجت میکردم تا بتوانم از آسودن و تفریح و از جاذبهی امورِ مکانیکی بگریزم. امّا میدانم که دقیقاً فقط با این تلاش است که سرِپا و افراشته میمانم و اگر لحظهای از اعتقاد به این تلاش دست بردارم، یکراست با سر بهسوی پرتگاه خواهم رفت. اینگونه است که نمیگذارم بیمار شوم، نمیگذارم دست از تلاش بشویم، و سرم را با همهی توان بالا میگیرم تا نفس بکشم و فتح کنم. این شیوهی من در نومیدشدن و شیوهی من برای علاجکردنِ این نومیدیست. حسّ نومیدی از اینجا نشأت میگیرد که آدم نمیداند چرا میجنگد، و حتّا نمیداند اصلاً باید بجنگد یا نه. قدمزدن در پاریس: این خاطره؛ شعلهها در ییلاق برزیل و بوی عطرآگینِ قهوه و ادویه. شبهای بیرحمانهی غمگین که در آن سرزمینِ بیکران فرود میآمدند. دائمیترین وسوسهی من، وسوسهای که هرگز دست از مبارزه با آن برنداشتهام، حتّا تا به حدّ فرسودگی: تلخاندیشی. تردیدی نیست که هر اخلاقیاتی نیازمندِ اندکی تلخاندیشیست. حدّومرز کجاست؟ آلبر کامو در کتابِ یادداشتها: جلدِ دوّم، دفترِ پنجم و ششم، ترجمهی خشایار دیهیمی، نشرِ ماهی دیگر به چیزیمْ اعتقادی نیست؛ اما بهشتی هم اگر باشد حتما همان فردای بیاندوهگینِ توست مفهومِ دوزخ نیز شاید همین امروزِ بیلبخندِ من باشد که در او جای شادی نیست. با این همه گویا میان این دو هم چندان تضادی نیست؛ زیرا: تا دستهایام را میان دستهای خویش میگیری حس میکنم از دوزخِ من، تا بهشت تو راهِ زیادی نیست … سهیل محمودی همیشه راه دل از تن جداست در سفر جان چه غم! نداشته باشم تو را که در نظر من من و تو هر دو جدا از همیم و هر دو بر آنیم همیشههای مشامام شمیم زلف تو دارد حسین منزوی تا وقتی که تو چنان باشی که من نیست باشم دربارهي خواندن: كلمات يا تصاوير نوشته: اورهان پاموك (Orhan Pamuk) ترجمه: خشايار ديهيمي (شهروند امروز، شماره پياپي 81، صفحه 62و 63) وقتي كتابي توي جيبت يا توي كيفت داري، مخصوصا وقتهايي كه غمگيني و غصهدار، مثل اين است كه صاحب يك دنياي ديگر هستي، دنيايي كه ميتواند شادي را به تو برگرداند. در دوران نوجواني ناشادم، فكر خواندن همچو كتابي تسلايي بود كه در تمام طول روزِ مدرسه كمكم ميكرد. در مدرسه آنقدر خميازه ميكشيدم كه چشمهايم پر از آب ميشد. بعدها هم در زندگيام، فكر خواندن كتابي كه دوست داشتم كمكم ميكرد تا جلسات اجباري ملاقاتهايم را راحتتر تاب بياورم. جلساتي كه يا از سرِ تكليف يا فقط از سر ادب بايد در آنها شركت ميكردم. بگذاريد فهرستي بدهم از دلايل خواندن كتابهايي كه نه براي كار يا براي خودسازي و آموختن، بلكه فقط براي لذت بردن ميخوانم: 1- جاذبهي همان دنياي ديگري كه پيشتر ياد كردم. شايد بتوان اسم اين كار را فرار از واقعيت گذاشت. آدم حتي اگر بتواند در عالم خيال از غصههاي زندگي روزمره فرار كند و زماني را در دنياي ديگر بگذراند خوب است. 2- بين شانزده تا بيست و شش سالگي، خواندن براي من امري حياتي بود براي اينكه بتوانم خودم را بسازم، براي خودم كسي بشوم، آگاهيهايم را بيشتر كنم و بدينترتيب به روحم شكل بدهم. در واقع، ميخواستم بدانم بايد چه جور آدمي بشوم؟ معناي زندگي و دنيا چيست؟ چقدر ميتوانم فكرم را، علائقم را، روياهايم را و افقهايي را كه در ذهن داشتم گسترش دهم؟ وقتي زندگي، روياها و تاملات ديگران را در داستانها يا نوشتهها و مقالاتشان ميخواندم ميدانستم كه آنها را در زيرينترين لايههاي حافظهام نگه خواهم داشت و فراموششان نخواهم كرد؛ درست مثل بچهاي كه هيچوقت اولينباري را كه درختي يا برگي يا گربهاي را ديده فراموش نميكند. با شناختي كه از راه خواندن كتابها پيدا ميكردم، و بر هم ميانباشتم، ميتوانستم راهم را در آينده براي خودم ترسيم كنم. با همين خوشبيني كودكانه نسبت به شكل دادنِ خودم، كتاب خواندن در آن سالها كاري پرشور و بازيگوشانه بود كه سخت بر قدرتِ تخيل من اثر ميگذاشت و خيالهايم را به دنبال خودش ميكشيد، اما اين روزها ديگر هيچوقت اينطوري كتاب نميخوانم و شايد براي همين هم هست كه خيلي كمتر ميخوانم. 3- چيز ديگري كه كتاب خواندن را براي من اين همه جذاب و لذتبخش ميكرد و ميكند شناختنِ خودم از اين راه بود. وقتي كتاب ميخوانيم بخشي از ذهنِ ما نميگذارد كه كاملا در متن غرقه شويم و به خودمان افتخار ميكنيم كه چنين كار عميق و معنوي و روشنفكرانهاي، يعني كتاب خواندن را، در پيش گرفتهايم. پروست اين را خيلي خوب ميفهميد. ميگفت موقع خواندن كتاب بخشي از وجود ما بيرون از متن ميايستد و به ميزي كه بر سر آن نشستهايم، به چراغي كه بر صفحهي كتاب نور مياندازد، به باغچهي دور و برمان، يا به منظرهي دوردست ميانديشد. وقتي متوجه اين چيزها ميشويم و حواسمان به اين چيزهاست در عين حال غرق تنهاييمان و خيالاتمان هم ميشويم و احساس غرور ميكنيم كه نگاهمان عمقي دارد كه آنهايي كه كتاب نميخوانند از آن بيبهرهاند. حالا خوب ميتوانم بفهمم كه چطور يك خواننده از خواندن كتاب احساس غرور ميكند، هر چند من از آدمهايي كه پز ميدهند كه كتاب ميخوانند اصلا خوشم نميآيد. براي همين، وقتي از كتاب خواندنم حرف ميزنم، بايد در جا بگويم كه اگر ميتوانستم آن لذتهايي را كه در دلايل 1 و 2 برشمردم از فيلم ديدن، يا تماشا كردن تلويزيون، يا استفاده از ساير رسانهها ببرم، شايد كمتر كتاب ميخواندم. شايد هم يك روز بالاخره اين كار برايم عملي شود. اما به گمانم اين چيزها دشوار بتوانند جاي كتاب خواندن را بگيرند. چون كلمات (و ادبياتي كه از كلمات ساخته ميشود) مثل آب يا مورچه هستند، به هر سوراخ و سنبهاي نفوذ ميكنند و هيچ چيزي جلوي نفوذشان را نميتواند بگيرد. هيچ چيزي به اندازهي كلمات نميتواند شكافهاي زندگي را با اين سرعت و تماميت پركند. جوهرهي چيزها – چيزهايي كه ما را نسبت به زندگي و دنيا كنجكاو ميكنند – در همين شكافها پيدا ميشوند و فقط ادبيات – ادبياتِ ناب – است كه اين شكافها را نشانمان ميدهد. ادبياتِ ناب مشورت و اندرزي حكيمانه است كه هنوز به آن احتياج داريم و نيازمان به آن هيچ كمتر از نيازمان به با خبر شدن از آخرين اخبار نيست. براي همين است كه من هنوز هم دلبسته و وابستهي ادبيات هستم. اما فكر ميكنم اشتباه است اگر بخواهيم لذتِ خواندنِ كتاب را در تقابل با لذتهاي تماشا يا ديدن قرار دهيم. اين را ميگويم چون در فاصلهي هفت سالگي تا بيست و دو سالگي دلم ميخواست نقاش بشوم و در طولِ اين سالها ديوانهوار نقاشي ميكردم. براي من خواندن عينِ ساختنِ فيلمي از روي متني است كه ميخوانم. موقع كتاب خواندن ممكن است سرمان را بلند كنيم و چشم به تصويري روي ديوار بدوزيم، يا به منظرهاي بيرونِ پنجره، يا به افق، اما ذهنمان اين چيزها را جذبِ خودش نميكند: ذهنِ ما هنوز مشغول فيلم ساختن از دنياي خيالي كتاب است. براي آنكه بتوانيم دنياي خيالي نويسنده را ببينيم و براي يافتنِ خوشي و شادي در آن دنياي ديگر، بايد بتوانيم تخيلِ خودمان را هم به كار بگيريم. اگر بتوانيم اين حس را پيدا كنيم كه فقط تماشاگرِ آن دنياي خيالي نيستيم، بلكه خودمان هم تا حدودي خالق آن دنيا هستيم، كتاب سعادتِ خالق بودن در خلوتمان را به ما ميدهد. و همين "سعادت در خلوتِ خويش" است كه باعث ميشود خواندنِ كتابها، خواندنِ آثار بزرگِ ادبي، را اين همه براي "همه" فريبنده و براي "نويسنده" ضروري كند. (برگرفته از کتاب: ایمان یا بیایمانی: مکاتبات امبرتو اکو و کاردینال مارتینی؛ ترجمهی علی اصغر بهرامی؛ نشر نی) از نامهی اول مارتینی کاردینال میلان به اومبرتو اکو کلاه کلمنتیس؛ میلان کوندرا؛ ترجمه: احمد میرعلایی؛ نشر باغ نو؛ صص ۹۸-۹۷ مردم همیشه فریاد میزنند که میخواهند آیندهی بهتری بسازند. این حقیقت ندارد. آینده، خلئی بیاحساس است که به درد هیچ کس نمیخورد. گذشته آکنده از زندگی است، ریشخندمان میکند، به ما اهانت میکند و ما را از کوره در میبرد، ما را وسوسه میکند تا آن را نابود کنیم و رنگ تازهای بر آن بزنیم. مردم فقط به این دلیل میخواهند اربابان آینده باشند تا گذشته را تغییر دهند. میجنگند تا به تاریکخانههایی راه یابند که در آنها عکسها را دستکاری و زندگینامهها و تاریخها را بازنویسی میکنند … … با سرسختی مقاومت میکرد. عاشق سرنوشت خود بود و در سیر خود به سوی تباهی شرف و زیبایی میدید. لطفا حرف مرا بد تعبیر نکنید. گفتم عاشق سرنوشت خود بود، نه عاشق خود. اینها دو چیز بسیار متفاوتاند. زندگیاش هویت جداگانهای یافته و به تعقیب هدفهای خود پرداخته بود، که از اهداف میرک [خودش!] جدا بود. وقتی میگویم زندگیاش به سرنوشتاش بدل شده بود، مقصودم همین است. سرنوشت بر آن نبود که حتی انگشتی برای کمک به میرک بلند کند (برای شادی، ایمنی، روحیهی خوش یا سلامت او.) حال آنکه میرک آماده بود هر کاری برای سرنوشت خود بکند (برای جلال، وضوح، زیبایی، بهنجاری و اهمیت آن.)خود را مسئول سرنوشت خود میدانست؛ اما سرنوشت مسئولیتی نسبت به او حس نمیکرد … "... چرا اينچنين است، چرا دشوارترين كار در جهان اينست كه ديگري را بر آن داريم تا بپذيرد كه آزاد است، و اين كه اگر تنها وقت اندكي را به تجربه كردن آن بگذراند، خود بر اين آگاهي دست خواهد يافت؟ چرا واداشتن ديگري به پذيرفتن چنين حقيقتي بايد اينسان دشوار باشد؟" (صفحه 94) "... - من آن وقتها هيچ نميتوانستم بفهمم ... ميبايست درباره او از روي كردارش قضاوت كنم نه از روي گفتارش. او دماغ مرا معطر ميكرد و به دلم روشني ميبخشيد. من هرگز نميبايست از او بگريزم! ميبايست از وراي حيلهگريهاي ناشي از ضعف او پي به مهر و عاطفهاش ببرم. وه كه چه ضد و نقيضند اين گلها! ولي من بسيار خامتر از آن بودم كه بدانم چگونه بايد دوستش بدارم." (صفحه 44 و 45)
تكه ناني دارم ، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.
مادري دارم ، بهتر از برگ درخت.
دوستاني ، بهتر از آب روان.
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه.
دلات مراست ـ تو خود گفتهای ـ اگر بدنات نیست
سعادتی به جهان مثل دوستداشتنات نیست
که یار غیر توام نه؛ که یار غیر منات نیست
تو با منی و نیازی به بوی پیرهنات نیست …
نوشته: ريچارد باخ (Richard David Bach)
ترجمه: هرمز رياحي، فرشته مولوي
نوشته: آنتوان دو سنت اگزوپري (Antoine de Saint-Exupéry)
ترجمه: محمد قاضي
"... بايد از هر كس چيزي خواست كه از عهده آن برآيد. قدرت قبل از هر چيز بايد متكي به عقل باشد. اگر تو به ملت خود فرمان بدهي كه همه خود را به دريا بيندازند انقلاب خواهند كرد. من حق دارم كه از همه اطاعت بخواهم، چون فرمانهاي من عاقلانه است." (صفحه 52)
"... هيچ چيز را تا اهلي نكنند نميتوان شناخت. آدمها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند. آنها چيزهاي ساخته و پرداخته از دكان ميخرند، اما چون كاسبي نيست كه دوست بفروشد آدمها بيدوست و آشنا ماندهاند. تو اگر دوست ميخواهي مرا اهلي كن!" (صفحه 87)
| Design By : Night Skin |


